تصمیم دارم که تو این وبلاگ خاطرات روزانه خودم رو بنویسم . مطالبی که تو این وبلاگ می نویسم کاملا شخصی بوده و به لحاظ نگارش و محتوا هم ایضا! و بر خلاف وبلاگ قبلی که نگران تعداد بازدید کننده ها بودم که تعدادشون کم نباشه، تو این وبلاگ هیچ اهمیتی نداره چون این وبلاگ دفتر خاطرات منه که اجازه دادم شما هم بخونیدش! این وبلاگ به دو بخش تقسیم میشه؛ بخش اول و بخش دوم! بخش اول خاطرات روزانه و بخش دوم شامل مطالبی میشه که به گذشته اختصاص داره و الان درباره اونها می نویسم!
برای اینکه من رو بهتر بشناسید خودم رو کامل معرفی می کنم: من رامین نوری احمد کندی متولد سال 1364.3.7 (1985.28.5) در سلماس فرزند عباس به شماره شناسنامه 352 صادره از سلماس. تو یه خانواده متوسط به دنیا اومدم که همیشه درآمدمون به زور کفاف خرجمون رو می داد، اما وضع خوبی داشتیم یا حداقل ظاهرا وضع خوبی داشتیم!
اینها مشخصات شناسنامه ای بودند اما مشخصات ظاهری: قد 1.78متر، لاغر و ترکه ای، تقریبا سبزه(نصف شب) و با موهای خرمایی و چشمهای قهوه ای، ظاهری که بیشتر ایرانی ها دارند و البته چهره جذابی ندارم فقط در روزگاران دور که هنوز بزرگ نشده بودم و دنیا آلوده ام نکرده بود چهره معصومی داشتم که خوب الان ندارم!
تا یادم نرفته بگم که دانشجو حسابرسی هستم و در دانشکده علوم اقتصادی درس می خونم! در مورد دانشگاه قبول شدنم هم اگه چیزی نگم سنگین ترم! ولی خوب چون سنگین نیستم، می گم: سال اول نخوندم؛ گفتم که برای چی بخونم وقتی قراره برا سال بعد بمونم! سال دوم هم که هم عاشق بودم( البته از قدیم عاشق بودم اما اون سال بهش گفتم که دوسش دارم و …) وهم اینکه مادربزرگم فوت کرد، بهش می گفتم ننه. خیلی دوسش داشتم. اسم من رو می گفت زامین، هرچی می گفتن رامین، قبول نمی کرد فقط می گفت زامین! ای فدای تو همه بزهای من! سال سوم هم دیگه قید رشته ریاضی رو زدم و از گروه علوم انسانی شرکت کردم. رشته ای که خیلی دوست داشتم اما به جبر زمانه ریاضی خوندم! برای کنکور دو ماه خوندم و رتبه 1657 آوردم که باز هم به جبر زمانه دنبال رشته های مورد علاقه ام نرفتم و حسابداری انتخاب کردم!(جبر زمانه رو حال کنید).
بیشتر از اینکه از همنشینی با آدم ها لذت ببرم علاقه دارم که با حیوان جماعت باشم، مخصوصا مرغ و خروس! اما باز هم به جبر زمانه از دوستام جدا شدم و در تهران با آدم ها زندگی می کنم، آدم هایی که درصد کمیشون انسان هستند و باقی پست تر از هر پستی، بلهم عزل!
کل داستان زندگیم در چند بیت خلاصه میشه:
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن که من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید، مژده تازه تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتن دارم
هم نمی دانم ز چه می خندم هم نمی دانم ز چه می نالم!
***************
همیشه زندگیم با غباری پوشیده است که طعم تلخی رو به زندگیم می ده و یه غمی سنگین همیشه تو دلم احساس می کنم. نمی دونم چی باعث شده که زندگیم چنین طعمی بده شاید من زیاد بزرگش کردم. اصلا نمی دونم چیه!! شاید هم برای خیلی ها خنده دار باشه و فکر کنند که خیلی ضعیفم؛ نمی دونم!
خوش اومدی پسر!
دیدگاه توسط mychamber — نوامبر 10, 2007 @ 9:04 ق.ظ. |