shabane

نوامبر 14, 2007

1386.08.23

دسته‌بندی شده در: خاطرات هر روزه — دکتر قلی @ 11:17 ب.ظ.

دیروز رفتم ملاقات مامانم. حالش خوب بود. داشتند بهش خون تزریق می کردند، تو این چند روزی که بیمارستان بوده این سومین کیسه خون بود. کمی نشستیم و صحبت کردیم ولی زیاد نتونستم بمونم. از بینارستان رفتم دانشکده و کمی چرخیدم و برگشتم خونه.
شب هم که با دوستم چت کردم. حالم خیلی بد بود اصلا نمی تونستم جلو اشکم رو بگیرم. اما همین گریه باعث شد که کمی بهتر شم(من پسر هستم و دختر نیستم). تا دیر وقت بیدار بودم؛ صبح کلاس میانه داشتم که بیدار شدم اما حال رفتن نداشتم و دوباره گرفتم خوابیدم. نمی دونم چه جوری قراره این درس رو پاس کنم. نه استاد بلده درست درس بده و نه من اهل کلاس رفتن و درس خوندن هستم، خدا این ترم رو به خیر بگذرونه مثل ترم های قبلی! ظهر رفتم دانشکده تا هم کلاس برم و هم ار دانشگاه برم بیمارستان که حال نداشتم کلاس برم برا همین رفتم سایت و کمی مطلب برا انجمن پیدا کردم.
حال مامانم امروز خوب بود و رنگ و روش برگشته بود. لپهاش گل انداخته بود. حموم هم رفته بود. مثل اینکه قراره پس فردا مرخص بشه.
حالم اصلا خوب نیست. به هم ریختم، نمی دونم که من خیلی ضعیف هستم یا این اتفاقات اخیر این طور داغونم کرده!؟ تو این سه هفته فقط کارم شده گریه کردن، شاید هم بیماریم باعث این قضیه شده. از دکتر وقت گرفتم که یه سر برم باهاش صحبت کنم.
احساس می کنم که بوی متعفن همه وجودم رو گرفته. هروقت لباس مشکی می پ.شم یه همچین احساسی پیدا می کنم. نمی دونم چرا یهو اینجوری شد، همه زندگیم کن فیکن شده. ایشالله که خیر باشه. خدا بزرگه!
دیشب نتونستم اینها رو تو بلاگ پست بذارم و موند برا امشب که البته نمی دونم می تونم پستش کنم یا نه؟!
امروز مامانم رو از بیمارستان مرخص کردند حالش خوبه و یه کم توپول شده!

نوامبر 11, 2007

1386.08.20

دسته‌بندی شده در: خاطرات هر روزه — دکتر قلی @ 9:51 ب.ظ.

دیروز نمایشگاه مطبوعات رفتم. البته خیلی با عجله رفتم و با عجله هم برگشتم چون تازه ساعت 2:30 یادم افتاد که برم و ساعت 3 هم ملاقات مامانم بود که باید خودم رو می رسوندم. نمایشگاه تو کانون پرورشی بود و بیمارستان توی مطهری. خلاصه عجله ای رفتیم و یه سری به غرفه اعتماد و اعتماد ملی زدیم. دمشون گرم کلی روزنامه و ویژه نامه از نمایشگاه گرفتیم؛ البته مفتی! بعد هم یه سر به قرفه 40چراغ زدیم که اونجا هم با مسئولین غرفه صحبت کردیم که اخه این چه وضعشه؟ کیفیت مجله اومده پایین و قس علی ذلک! چیزی که مشخص بود این بود که انگار نمایشگاه بایکوت خبری شده و هیچ خبری از تبلیفات نبود، خود من هم شانسی فهمیدم! جای شهروند خیلی خالی بود.

بعد از نمایشگاه خودم رو رسوندم بیمارستان و رفتم سراغ مامان خوشگلم؛ حالش بهتر بود. از جمعه که رفته بود بیمارستان دو کیسه خون بهش زدند.

امروز هم قبل رفتن به بیمارستان یه سر رفتم دانشکده و دو تا وبلاگ برای انجمن اسلامی ثبت کردم تا بچه ها تصمیم بگیرند که چه شود. حس می کنم تو انجمن تنها هستم و بقیه بچه ها یا وقت ندارن یا رغبت ندارن که کاری کنند یا اصلا کاری نیست که انجام بدن!

بعد هم رفتم بیمارستان که حال مامان خوب بود. آبجیم می گفت که دکترش گفته بیماریش تبدیل به سرطان شده و دیگه کاری نمیشه کرد نه شیمی درمانی و نه پیوند مغز استخوان! نمی دونم حکمت خدا چیه که همیشه اینجور چیزها برای آدم هایی پیش میاد که همه عمر زحمت کشیدن و کار کردن و حالا آخر عمری که وقتش شده از زندگی لذت ببرن به این مشکلات می خورن! فکر نمی کنم حکمتی هم داشته باشه، چه حکمتی بالاتر از فقر و بی پولی. اون کسی که پول داره همه چیز رو می خره، حتی … .

بعدش دوباره برگشتم دانشکده که وسایل یکی از دوستهام رو بدم که میثم رو دیدم. یه کارت بهم داد که روش اسم خودش و پیمان رو نوشته بود. مشاوره ترخیص کالا از گمرکات… با چه شوقی هم بهم داد! البته شوق نبود، این بود: ببین من به کجا رسیدم ولی تو هنوز کجایی!! ایشالله موفق باشه. بعد هم که یه سری اتفاقات افتاد که ناراحت شدم و به دوستم حرفی رو که یک هفته بود می خواستم بگم، گفتم و همه چیز تموم شد.

بد دلم گرفت. هم مامانم و هم اون، باعث شد که داغون بشم. یه کم تو ولیعصر چرخیدم و دنبال دلستر مورد علاقه خودم گشتم که پیدا نکردم. بعد اومدم تو صادقیه و کمی اونجا چرخیدم اما باز پیدا نکردم! تنها چیزی بود که می تونه تو اینجور وقت ها آرومم کنه! مشغول چرخش بودم که دو تا انگشتر فیروزه دیدم. من فیروزه خیلی دوست دارم رفتم قیمت کردم که یکی رو گفت 45000 و اون یکی 65000. تازه یادم افتاد که هیچ علاقه ای به فیروزه ندارم! به روحت ای بی پولی!!!!!

فکر می کنم که تو این مدت خیلی اذیتش کردم. در واقع مطمئنم که اذیتش کردم. امیدوارم که من رو ببخشه. بعضی وقت ها حس می کنم که هیچ وقت عاشق نبودم و نمیشم، بلکه همیشه دارم بازی می کنم و بازیشون می دم.

شاید هم لقمه بزرگی گرفتم که از دهنم رد نمی شد. الان که دارم این رو تایپ می کنم شعر ماه و پلنگ کوروش یغمایی رو گوش میدم.

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من، دل مغرورم پرید و پنجه بر خاری زد

که عشق، ماه بلند من برای دسترسیدن بود

گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدار است

شروع وسوسه ای به نام دیدن و چیدن بود

یه اعتقادی دارم که همیشه می گم گرگ ها عاشق ماه هستند و همیشه رو سوی محبوب دارن و التماس می کنند. با اینکه می دونن بهش نمی رسن اما دست از طلب بر نمی دارن. خوش به حالشون که لااقل می تونند طلب کنند و همیشه عاشق بمونند اما من نمی تونم چون با استمرار دوست داشن و طلب کردن اذیتش می کنم.

حکایت عجیبیه این عاشق شدن ما(اگه بشه گفت عشق) همیشه عاشق کسی می شم که هیچ علاقه ای بهم نداره یا حتی بدش میاد یا با معیارهای اون جور در نمیام! نمی دونم چه چیزی اونها دارند که جذبم می کنند! هر چی هست اون چیزیه که من ندارمش، پس باید در خودم ایجادش کنم!

بیخیال دیگه کم کم دارم چرت و پرت می نویسم.

نوامبر 9, 2007

1386.08.18

دسته‌بندی شده در: خاطرات هر روزه — دکتر قلی @ 11:09 ب.ظ.

هفته پیش رفته بودم سلماس که به بابام سر بزنم و قرار بود که این پنجشنبه بیام ولی چون حال مامانم خوب نبود چهارشنبه با هواپیما برگشتیم تهران( به لطف مامان خوشگلم من هم سوار هواپیما شدم). همون روزی که ما رسیدیم تهران بابام هم سلماس مریض شده و حالش خوب نیست. با دعا و ترس از اینکه حال مامانم تو راه بد نشه اومدیم و رسیدیم. اما امروز دیگه بردیمش بیمارستان. اخه دیگه حالش خیلی بد بود، تبش رو 39 بود.خیلی می ترسم. دیگه حتی نمی تونم از خدا هم کمک بخوام دیگه هیچ امیدی ندارم. نمی دونم چرا یهو همه زندگیمون اینجوری به هم ریخته. خیلی ضعیف تر از این هستم که بتونم این اتفاقات رو تحمل کنم! به قول یکی موندم چه طور قراره یه زندگی رو اداره کنم با این همه ترس و ضعف!

خدا همه چیز در ید قدرتته اما دیگه امیدی بهت ندارم، می دونم این کفره ولی خدایا بهم حق بده اگه از دستت شاکی هستم. می دونم خیچ حقی بر گردن بنده هات نداری و هر کاری می کنی به خاطر لطف بی حدی هست که داری و ما همیشه قدرت تو رو کم می دونیم چون با قدرت خودکون قیاس می کنیم اما خدایا دیگه چطور می تونم بهت اعتماد کنم؟ قبول دارم که تا حالا هر چیزی که به دست آوردم از لطف تو بوده چون برا هیچ کدوم هیچ تلاشی نکردم؛ اما مامانم و بابام چی؟ کم تو زندگی زحمت کشیدن که تو این سن باید انجوری مکافات بشن؟ خدایا به خدا درست نیست. مامان من می دونی که خیلی تو زندگی سختی کشیده. می دونی که بابام تو چه شرایطی بزرگ شده، بیا و بزرگی کن و سلامتیون رو بهشون برگردون؛ بذار تو این آخرین لحظات زندگیشون کنار هم باشن و خوش باشند. وقتی اون روز مامانم می گفت که وقتی که هفته پیش تو سلماس با بابام نهار می خوردن بهش گفته که فریده تو این 8ماه اولین ناهاریه که با لذت می خورم؛ چه حالی شدم. خدایا انصاف نیست. خدایا می دونی که خیلی دوسشون دارم و تو دنیا جز اونها کسی رو ندارم، پس خدایا سلامتیشون رو بهشون برگردون و در عوض هر طور که خواستی با من رفتار کن!

1386.08.17

دسته‌بندی شده در: خاطرات هر روزه — دکتر قلی @ 1:38 ق.ظ.

تصمیم دارم که تو این وبلاگ خاطرات روزانه خودم رو بنویسم . مطالبی که تو این وبلاگ می نویسم کاملا شخصی بوده و به لحاظ نگارش و محتوا هم ایضا! و بر خلاف وبلاگ قبلی که نگران تعداد بازدید کننده ها بودم که تعدادشون کم نباشه، تو این وبلاگ هیچ اهمیتی نداره چون این وبلاگ دفتر خاطرات منه که اجازه دادم شما هم بخونیدش! این وبلاگ به دو بخش تقسیم میشه؛ بخش اول و بخش دوم! بخش اول خاطرات روزانه و بخش دوم شامل مطالبی میشه که به گذشته اختصاص داره و الان درباره اونها می نویسم!

برای اینکه من رو بهتر بشناسید خودم رو کامل معرفی می کنم: من رامین نوری احمد کندی متولد سال 1364.3.7 (1985.28.5) در سلماس فرزند عباس به شماره شناسنامه 352 صادره از سلماس. تو یه خانواده متوسط به دنیا اومدم که همیشه درآمدمون به زور کفاف خرجمون رو می داد، اما وضع خوبی داشتیم یا حداقل ظاهرا وضع خوبی داشتیم!

اینها مشخصات شناسنامه ای بودند اما مشخصات ظاهری: قد 1.78متر، لاغر و ترکه ای، تقریبا سبزه(نصف شب) و با موهای خرمایی و چشمهای قهوه ای، ظاهری که بیشتر ایرانی ها دارند و البته چهره جذابی ندارم فقط در روزگاران دور که هنوز بزرگ نشده بودم و دنیا آلوده ام نکرده بود چهره معصومی داشتم که خوب الان ندارم!

تا یادم نرفته بگم که دانشجو حسابرسی هستم و در دانشکده علوم اقتصادی درس می خونم! در مورد دانشگاه قبول شدنم هم اگه چیزی نگم سنگین ترم! ولی خوب چون سنگین نیستم، می گم: سال اول نخوندم؛ گفتم که برای چی بخونم وقتی قراره برا سال بعد بمونم! سال دوم هم که هم عاشق بودم( البته از قدیم عاشق بودم اما اون سال بهش گفتم که دوسش دارم و …) وهم اینکه مادربزرگم فوت کرد، بهش می گفتم ننه. خیلی دوسش داشتم. اسم من رو می گفت زامین، هرچی می گفتن رامین، قبول نمی کرد فقط می گفت زامین! ای فدای تو همه بزهای من! سال سوم هم دیگه قید رشته ریاضی رو زدم و از گروه علوم انسانی شرکت کردم. رشته ای که خیلی دوست داشتم اما به جبر زمانه ریاضی خوندم! برای کنکور دو ماه خوندم و رتبه 1657 آوردم که باز هم به جبر زمانه دنبال رشته های مورد علاقه ام نرفتم و حسابداری انتخاب کردم!(جبر زمانه رو حال کنید).

بیشتر از اینکه از همنشینی با آدم ها لذت ببرم علاقه دارم که با حیوان جماعت باشم، مخصوصا مرغ و خروس! اما باز هم به جبر زمانه از دوستام جدا شدم و در تهران با آدم ها زندگی می کنم، آدم هایی که درصد کمیشون انسان هستند و باقی پست تر از هر پستی، بلهم عزل!

کل داستان زندگیم در چند بیت خلاصه میشه:

رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن که من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید، مژده تازه تو تکراریست

یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم

باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتن دارم

هم نمی دانم ز چه می خندم هم نمی دانم  ز چه می نالم!

***************

همیشه زندگیم با غباری پوشیده است که طعم تلخی رو به زندگیم می ده و یه غمی سنگین همیشه تو دلم احساس می کنم. نمی دونم چی باعث شده که زندگیم چنین طعمی بده شاید من زیاد بزرگش کردم. اصلا نمی دونم چیه!! شاید هم برای خیلی ها خنده دار باشه و فکر کنند که خیلی ضعیفم؛ نمی دونم!   

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.